X
تبلیغات
کافه کامو
من نویسنده نیستم اما دوست دارم بنویسم
مادرم در صف مطب و دکتر با خانمی که کارشناس ازدواج سیماست آشنا شده. خانم کارشناس از ثبت نام برای ازدواج دختران و پسران خبر داده . خلاصه ی کلام این که دو هزار نفر دختر ثبت نام کردند و چهار پسر. از قرار نفری پانصد دختر. خدا بده برکت به آن چهار تا پسر.

عرف جامعه خبر از مغز خر خوردن افرادی خبر میدهد که تن به زن گرفتن میدهند.


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم فروردین 1393ساعت 11:1  توسط کافه چی  | 

نیاز به نوشتن دارم. جایی که مثل خانه ی آدم باشد. خانه ی آدمی که در آن تنها باشد. با پارچ آب بخورد. دست در دماغش کند و بلند بلند بگوزد. وبلاگی که خواننده نداشته باشد حتی. دلم راحتی میخواهد. حریم میخواهد. رعایت نکردن میخواهد. رها زندگی کردن از این همه قید و بند. حد اقل در وبلاگ که میشود .
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1392ساعت 15:54  توسط کافه چی  | 

داشتم به این فکر میکردم چرا جدیدن ترجیح میدهم  به جای آهنگ گوش دادن از آرشیو خودم از رادیو آوا استفاده کنم. و این که چرا وقتی آهنگ محبوبم از رادیو پخش میشود برایم لذت بخش تر است. شاید چیزی در زندگی م که از انتخاب های مکرر دچار روزمرگی شده کم است. چیزی مثل شگفت زده شدن. آخرین باری که شگفت زده شدم یادم نمی آید. حتی وقتی معاف شدم. قبلش که استرس داشتم. بعدش  هم گفتم یوهو. تموم شد.همین.

نهایت خوشحالی زندگی ای که دچار کسالت و رخوت شده یک خنده ی هیستریک است.خوشحالی یک حالتی است مثل  کش آمدن بدن بعد از بیداری و دوباره خوابیدن.

چیزی مثل گوش دادن که هم حوصله ی کمتری از دیدن میطلبد هم مکافات خواندن ندارد این روزها برایم لذت بخش تر است مخصوصن این که دوست دارم این طور فکر کنم گوش کردن هم یک نوع کار محسوب میشود برای خودش.

پی نوشت:موج FM 93.5 رادیو آوا

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1392ساعت 21:34  توسط کافه چی  | 

میشه بابت  خرده نعمت هایی که در زندگی عادی هرگز به چشم نمیان خدا رو شکر کرد.البته بعد از این که زندگی عادی ت رو از دست بدی و جای خالی این نعمت ها رو حس کنی.اتفاقا یکی از نشونه های افسردگی اینه که این خرده لذت ها رو نتونی بچشی و ازشون لذت ببری.

مثلا میشه راس ساعت نه نخوابید. قبل خواب جوراب نشست. وسط خواب بیدار نشد که بری سر پست نگهبانی. میشه برای غذا  و چای خوردن تو صف صد و بیست و هشت نفری نایستاد. میشه وقتی مریض شدی با خیال راحت بری دکتر.  قرص چرک خشک کن ارزش طلا نداره.میشه از رفتار محترمانه ی آدم ها لذت برد. میشه رفتار های مادون و مافوقی رو کنار گذاشت. میشه بدون توجه به سردوشی و درجه آدمها با شاخص انسانیت آدم ها رو ارزیابی کرد.میشه با خیال راحت و بدون ترس دژبان سیگار کشید. میشه نگران بیدار باش ساعت چهار  با پرتاب چهار پایه آهنی وسط آسایشگاه صبح نبود.میشه مزه ی آزادی رو درک کرد. میشه غریبی رو ترک کرد. میشه زندگی رو درک کرد. اصلا میشه زندگی کرد.حتی میشه خدا رو شکر کرد که اختیار داری. میشه هر وقت جیشت گرفت بری دستشویی.هر وقت دلت خواست بخوابی. هر وقت دلت خواست نخوابی. میشه دلت بخواد یا نخواد. میشه از خوردن غذا لذت برد.میشه نگران دزدیده شدن وسایلت نباشی. حتی دزدین جوراب بوگندو یا شورت شسته شده روی بند. خوراکی. یا لباس هات. میشه امنیت داشت. میشه آسایش رو بهتر از قبل چشید.آسایش میتونه یه خواب راحت باشه. احترام باشه امنیت باشه.میشه خرده نعمت های جاری توی زندگی  رو بهتر دید و میشه بهتر از قبل خدا رو شکر کرد.

پی نوشت: راست میگن که اگر از بهشت ت بیرون بیفتی معنای زندگی و دین داری و خدا و همه چی برات متفاوت از قبل میشه.

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1392ساعت 12:52  توسط کافه چی  | 

-سلام

+جانم؟

-سلام 

+چه جوری با من حرف میزنی؟ مبعوث شدم؟

-نه احمق جون تو هم از قماش مایی

+مودب باشید لطفا

-تو مودبی که جواب سلام نمیدی؟

+من پاک گیج شدم. دارم خواب میبینم؟بزن تو گوشم

-چه جوری؟ کاش میتونستم.

+چرا من باید حرفهای تو رو بفهمم؟

-اینا رو ولش کن.بعدن میفهمی

+خب الان بگو

-گفتم که. تو هم مثل مایی

-+من آدمم

-خب آره اما ذاتت مثل ماست

+یعنی چی؟

-هیچی بابا خواستم بات درد و دل کنم.بقیه که نچشیدن این دردو

+کدوم دردو؟

-این که در موردت اشتباه قضاوت کنن

+مثلن؟

-مثلا فکر میکنن من نمیفهمم وقتی سرمو میکنم تو برف دور و برم چه خبره.که خطر تهدیدم میکنه.فکر میکنن از سر ترسه. اما  وقتی چاره ای نیست میخوام خیالم راحت باشه. میفهمم اما نمیخوام ببینم. این طوری خیالم راحت تره. اما اون احمقا فکر میکنن که همه چیو میدونن.قضاوت بیجا میکنن. مگه نه؟

+؟آره . فهمیدم چی میگی. خیال راحت خیلی مهمه . منم دقیقا مثل شمام . 

-دقیقا که مثل ما نیستی.حد اقل من خوش طعم و خواستنی ام. تو گوشت تلخی و تنها موندی.طفلک محزون

+ممنون

-تازه راه رفتن ما هم زبونزده اما تو چی؟ یه پات چلاغه. باید بری با کلاغا دوره ببینی شاید یه روز شدی "عین"ما

دارن میان

+حالا چی کار کنیم؟

آماده ای ؟ یک دو سه...

+ نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1392ساعت 18:40  توسط کافه چی  | 

کتاب هایی که امسال از نمایشگاه خریدم و شک ندارم که ارزش خواندن دارند :

۱- باباگوریو - بالزاک - انتشارات فردوس

۲- میدانم که هیچ نمیدانم - کارل پوپر - ققنوس (گفتگو محور)

۳- دنیای سوفی - گوردر - نیلوفر یا هرمس - تاریخ فلسفه

۴- چه کسی از طرف اسلام سخن میگوید - انتشارات هرمس - دالیا جاهد

۵- تیستوی سبز انگشتی - نشر ماهی (مثل شازده کوچولو)

۶- اتحادیه ابلهان - پیمان خاکسار- به نگار

۷- برادران سیسترز (پیمان خاکسار- انتشارات به نگار.) رمان طنز

۸- زنبق دره- بالزاک-

۹-زرسالاران یهودی و پارسی. استعمار بریتانیا و ایران - عبدالله شهبازی -موسسه مطالعات و پژوهش های سیاسی

۱۰- آمستردام

۱۱- آوازهای کوچکی برای ماه -نامه نگاری فلوبر و ژرژ ساند

۱۲ - اندازه گیری دنیا (افق)

۱۳- اعترافات -روسو - نیلوفر

۱۴- قحطی بزرگ -مرکز پژوهش - درباره قحطی جنگ جهانی در ایران

۱۵- ضد- سوره مهر -فاضل نظری - غزل. از کارهای قبلی اش بهتر است

۱۶- رویای آدم مضحک- داستایوسکی- نشر ماهی

۱۷- موش ها و آدم ها - جان اشتاین بک- ماهی

18-تاریخ مشروطه ایران- احمد کسروی- هرمس

19- آخرین انار دنیا- بختیار علی- فردوس

20- ریشه های آسمان- رومن گاری - ثالث

21- مامور سیگاری خدا- تاکسی نوشت- نشر افق.

 

کتاب هایی که امسال خواندم و خوب بودند :

۱- قیدار

۲- دکترین شوک

۳- زیر آسمان های جهان-گفتگوی داریوش شایگان و رامین جهانبگلو (محشره)

۴- چگونه مارسل پروست زندگی شما را متحول میکند -نیلوفر

۵- بالاخره یک روز قشنگ حرف میزنم-سداریس - خاکسار -چشمه

۶- نفحات نفت -امیرخانی- افق - درباره مدیریت نفتی.عالیه

۷- نشت نشا- امیرخانی- درباره فرار مغزها

۸- کمی دیرتر- سید مهدی شجاعی - با موضوع انتظار فرج.

۹- دوست بازیافته - نشر ماهی - بی نظیره این کتاب کوچک

۱۰- شب های روشن - داستایوسکی - نشر ماهی - کتاب کوچک و فوق العاده ایست

۱۱- کتاب نیست- علیرضا روشن - شعر نو

12- قلعه حیوانات- جرج اروول

13- 1984 جرج اُرووِل

14-تضادهای درونی ما- کارن هورنای

15- شخصیت عصبی زمانه ما- کارن هورنای

16-سقوط- آلبر کامو- نیلوفر

17- یادداشت های آلبر کامو. مجموعه چهار جلدی- خشایار دیهیمی

19-چند گزارش کوتاه درباره نوید و نگار- مصطفی مستور

20- جیرجیرک- احمد غلامی-چشمه

21- رزیتا خاتون- سید مهدی شجاعی-نیستان

پارسال هم یک لیست کتاب معرفی کردم که میتوانید از این جا ببنید

این ها به منزله بهترین کتاب ها نیست. مثلا عقاید یک دلقک و جنایات و مکافات و برادران کارامازوف و مادام بواری و در جستجوی زمان از دست رفته و ... شاهکار هستند اما نخواستم لیست سر به فلک بکشد. در ضمن کتاب خیلی گران شده مثلا این آخری پارسال 110  هزار تومان بود امسال دویست هزار تومان. 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1392ساعت 14:58  توسط کافه چی  | 

تصور کنید خدای نکرده زبانم لال هفت قرآن به میان دور از خانه تان یکی از عزیزانتان فوت کند.معلوم است که دوستش دارید. شوکه میشوید. باور نخواهید کرد. غمگین میشوید. شکوه میکنید. زمان میگذرد. آرام تر میشوید. باور میکنید. کنار می آیید.دل تنگ میشوید. هنوز هم دوستش دارید. اما باور میکنید که او در گذشته جا مانده و شما می پذیرید که باید به  زندگیتان ادامه دهید . دلتان که تنگ میشود خاطرات تان را مرور میکنید. آن آدم ازین به بعد در ذهن شما زندگی خواهد کرد. تا این که فاجعه اتفاق می افتد. فاجعه ای که بیماری خاموش انسان است. پوکی استخوان نه ، فراموشی ست. عمق فاجعه این جاست که نمیفهمید دقیقا کی گرد زمان خاطراتتان را محو میکند. آن عزیز کم رنگ میشود. آن آدم از ذهن شما میرود. شما نمیفهمید که دوباره دارید از دستش میدهید. ناخودآگاه شما مجبور به فراموشی است. محکوم به ادامه ی زندگی و رنج نبردن است. شما این بار آرامید. هنوز هم دوستش دارید. اما غمگین نمیشوید.چون نمیدانید. شکوه نمیکنید.چون حواستان نیست. زمان کار خودش را کرده است. بله شما فراموش میکنید.

تصور کنید شبی در خانه نشسته اید. دلتان گرفته است. یاد گذشته ها کرده اید. خاطراتتان را ورق میزنید. یا که اصلا نه. به کلی چیزی یادتان نمی آید . اما هنوز هم دوستش دارید. گوشی تان زنگ بخورد. در خانه تان باز شود. عزیز از دست رفته را ببینید که در گورش حوصله اش سر رفته. دلش تنگ تان شده. اصلا مثل ایلعازر دم مسیحایی دیده و نبش قبر کرده و به سوی شما شتافته. اما ناخودآگاه شما پذیرفته است که او مرده. دوره شما با او تمام شده. و دیگر نمیخواهید او را ببینید. او ازین پس در ذهن شماست .در قلب شماست. ناخودآگاه شما از دیدنش وحشت میکند. حضورش را نمیپذیرد. پس میزند. احتمالا پس می افتید و کلک تان کنده میشود.

تصور کنید با کسی رابطه ای آب باریکه ای چیزی داشته اید. یا که نه. در آرزوی کسی بوده اید که نشده و آرزو حسرت شده و حسرت خاطره و خاطره تجربه و تمام. بر فرض که فکر کنید هنوز هم دوستش دارید. اما شک نکنید که از حضورش خوشحال نمیشوید. اگر فکر میکنید که حضورش را میپذیرید شک نکنید که مثل مرده از گور در آمده میماند. پسش میزنید. عزیز است؟ باشد. دوستش دارید؟ باشد. او در گذشته جا مانده است.دوستش داشته اید.اما قطار رفته است. شما رفته اید. گم شده اید. تمام شده اید. تمام شده است. بیهوده انتظار نکشید. این خاطره ی آدم ها ست که در ذهنتان ثابت میماند. این خاطره ی آن روزهای شماست که با او در ذهنتان زندگی میکند.اوی دیروز شما مرده است. شمای دیروز او مرده است. شما تغییر کرده اید. او تغییر کرده است. روبرو شدن با این واقعیت هزینه دارد. شوق انتظارتان به یاس تبدیل میشود. پس میزنید. پس می افتید. نکنید. نبینید. منتظر نشوید. نا امید میشوید. شما را خاطره هایتان بس است.باور کنید.

هیچ چیز دوبار اتفاق نمی افتد.

و  اتفاق نخواهد افتاد

به همین دلیل ناشی به دنیا آمده ایم

و خام خواهیم رفت

هیچ روزی تکرار نمیشود

هیچ کس

حتی خودش

حتی خودم

دو شب شبیه هم نیست

دو بوسه یکی نیستند.

نگاه قبلی مثل نگاه بعدی نیست.


پی نوشت: ایلعازر همان بدبختی است که مجبور شد دوبار بمیرد. چون یک بار مسیح(ع) زنده اش کرده بود.

این چند خط آخر را از شعری که قبلا خوانده بودم الهام گرفتم.یعنی یادم نبود مجبور به الهام گرفتن شدم.

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1392ساعت 9:4  توسط کافه چی  | 


اول عید بود که  دوستم زنگ زد بیست دقیقه دیگر سر کوچه باش . فکر میکردم قرار است  اولین سیگار سال را با هم بکشیم یا عید مبارکی به هم بگوییم.بیست دقیقه ی بعد در راه شمال بودیم. ترافیک جاده نشان میداد مردم هنوز هم مسافرت برایشان یعنی شمال. هنوز هم در تونل بوق میزنند و جیغ میکشند. هنوز هم به محض مرطوب شدن هوا فکر میکنند از مرزهای جمهوری اسلامی رد شده اند. جوان تر ها مشروب میخورند و بدتر از آن خیلی ها به خیال این که شمال دهانشان بو نمیگیرد سیر میخورند و بقیه را از زندگی سیر میکنند و فقط خیال میکنند که دهانشان بو نگرفته . خیلی ها با شلوارک و رکابی و شورت در شهر گشت میزنند و احساس خوش تیپی میکنند. هنوز هم هستند کسانی که شورتشان را به استفاده از مایو ترجیح میدهند و در دریا حماسه سازی میکنند. هنوز هم غالب تفریح مردم لب دریا کشیدن قلیون است که مثل یک اژدهای خوشحال حجم دود را حلقه میکنند و انگار به سرخ پوست های قلیونی آن طرف دریا علامت میدهند و کیفور میشوند. کنار دریا هنوز سرویس بهداشتی نیست و پدرها پسر بچه هاشان را در دریا سر پا میکنند. همه چیز مثل سابق است جز این که مثل سابق به منخوش نمیگذرد. شمال که عوض نشده است؛ احتمالا معنی ش این است که من تغییر کرده ام. تنها اتفاق تعریف کردنی این سفر موقعی اتفاق افتاد که وقت خرید سوغاتی ، گوریل محبوبم را دیدم. گوریل برای من حکم ماشین زمان را دارد .پرتم میکند به گذشته ام. به آرزوی آن روزهایم که به محض رسیدن به شمال عود میکرد.

بچه که بودم وقتی به شمال میرفتیم همیشه از پدرم میخواستم تا برایم سوغاتی همیشگی را بخرد که هیچ وقت هم نمیخرید. سوغاتی محبوب من نه کلوچه بود، نه لواشک های دایره ای شکل وسط جاده که آخر جاده باعث اسهال میشد . من عاشق خود گوریل حصیری سوغاتی فروشی های شمال بودم. در پنج سالگی گوریل غول پیکر را میخواستم کجایم بکنم نمیدانم. چه احساس نیازی به آن گنده بک حصیری میکردم ، نمیدانم. اما فکر میکردم که چه خوب میشد که داشته باشمش. حالا که از آن روزها فاصله گرفته ام به آرزو و دغدغه ی آن روزهایم میخندم. احتمالا روزهایی میرسد که انقدر از امروزم فاصله بگیرم که به آرزوهای امروزم بخندم. گوریل حصیری امروزم احتمالا کوچک تر باشد. میتواند ارتباط با آدم های بی ربط باشد. میتواند مگان محبوبم باشد. میتواند خیلی چیزها باشد که امروز فکر کنم نیازم باشد و فردا به خاطره ی خنده دارم تبدیل شود که مثل پدربزرگ هایی که همیشه خاطره تکراری دارند مدام برای نوه هایم تعریف کنم و ذله شان کنم که مثلا درس زندگی بگیرند و گوریلشان را نخواهند اما هر کس باید خودش تجربه کند و گوریل ش را از زندگی ش بیرون بیندازد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1392ساعت 18:15  توسط کافه چی  | 


بعضی از این دخترهای مردم اینقدر الهه وار خلق شده اند که هر جنبنده ای را تحت تاثیر قرار میدهند. حتی مرده را زنده میکنند. زنده را مرده میکنند. خلاصه همان ها که کشته مرده میدهند. حتی نظرشان هم مسیحایی ست. چه برسد به دمشان .منظورم همان هایی ست که کافه بازند. همان ها که بعد نوشیدنی شان روژ میزنند. همان ها که روژ زدنشان هم مختص خودشان است.همان ها که انگشتان کشیده شان احتمالا نشانه پیانیست بودنشان است. بازی مکس پین را یادتان است؟ همان که موقع شیرجه زدن در صحنه های اکشن دکمه ای داشت که زمان را کشدار میکرد و آرام میکرد. زمان را کند میکرد. همان ها که ته روژشان احتمالا دکمه ای دارند که موقع نقاشی آدم را رام میکند. زمان را کند میکند. 

همان ها که عطرشان بوی تمام عطرها و سیگارهای کافه را تحقیر میکند. همان ها که با برخورد لبشان با فیلتر سیگار اثر هنری درست میکنند. همان ها که میشود از رویشان عروسک ساخت. از همان عروسک هایی که هیچ بچه ای حق بازی کردن با آن ها را ندارد. همان هایی که شاید هدف از خلقتشان جلوه ی زیبایی نیست. احتمالا مظهر دست نیافتنی بودن اند. همان ها که دل میبرند. همان ها که دل میسوزانند. همان دست نیافتنی هایی که با زیر چشمی ها و نشانه ها و کنایه ها ظاهرا دست یافتنی تر از آنچه فکر میکنیم به نظر میرسند. همان هایی که برای همه مان پیش آمده که ببینیم و بخواهیم و برسیم و باشیم اما چشم بسته ایم و  نخواسته ایم و گذاشته ایم و گذشته ایم و رفته ایم.

                                                                         


+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اسفند 1391ساعت 18:36  توسط کافه چی  | 

یکی از خاطرات مشترک نسل ما بازی  هیجان انگیز و پر اضطراب پپسی من بود. به این صورت که آقای پپسی من وظیفه ش فقط و فقط دویدن بود. که اگر لحظه ای مکث میکرد، غلتک بزرگ پپسی له ش میکرد و از رویش رد میشد. پس آقای پپسی میدوید که له نشود . ظاهرا در طول بازی هیچ هدف دیگری  برایش گنجانده نشده بود. طفلک سرنوشت غمگینی داشت. ولی ما متوجه نبودیم.در تمام زمانی که من و برادرم با هم بازی میکردیم هیچ وقت به این فکر نکردیم که چرا این مرد خوش هیکل فقط میدود . قرار است به کجا برسد. هیجان بازی و ترس از له شدن و درگیر شدن با محیط نه به ما اجازه فکر کردن میداد نه به جناب دونده فرصت انجام دادن کار دیگری میداد جز فرار از له شدن . 

میگویند بازی های رایانه ای هدف دار تولید میشوند تا ذهن نسل های بعدی را برای اتفاقات آینده آماده کنند. انصافا این بازی خیلی خوب میتوانست ما را برای دویدن و فرار از له شدن زیر غلتک زندگی آماده کند .شاید مشکل از ما بود که حواسمان نبود. مایی که  نه دونده شدیم نه تنومند . اما باید بدویم و بدویم تا له نشویم. به جایی رسیدن که پیشکش مان . سرنوشت غمگینی داریم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1391ساعت 12:51  توسط کافه چی  |