X
تبلیغات
کافه کامو
من نویسنده نیستم اما دوست دارم بنویسم
کتاب هایی که امسال از نمایشگاه خریدم و شک ندارم که ارزش خواندن دارند :

۱- باباگوریو - بالزاک - انتشارات فردوس

۲- میدانم که هیچ نمیدانم - کارل پوپر - ققنوس (گفتگو محور)

۳- دنیای سوفی - گوردر - نیلوفر یا هرمس - تاریخ فلسفه

۴- چه کسی از طرف اسلام سخن میگوید - انتشارات هرمس - دالیا جاهد

۵- تیستوی سبز انگشتی - نشر ماهی (مثل شازده کوچولو)

۶- اتحادیه ابلهان - پیمان خاکسار- به نگار

۷- برادران سیسترز (پیمان خاکسار- انتشارات به نگار.) رمان طنز

۸- زنبق دره- بالزاک-

۹-زرسالاران یهودی و پارسی. استعمار بریتانیا و ایران - عبدالله شهبازی -موسسه مطالعات و پژوهش های سیاسی

۱۰- آمستردام

۱۱- آوازهای کوچکی برای ماه -نامه نگاری فلوبر و ژرژ ساند

۱۲ - اندازه گیری دنیا (افق)

۱۳- اعترافات -روسو - نیلوفر

۱۴- قحطی بزرگ -مرکز پژوهش - درباره قحطی جنگ جهانی در ایران

۱۵- ضد- سوره مهر -فاضل نظری - غزل. از کارهای قبلی اش بهتر است

۱۶- رویای آدم مضحک- داستایوسکی- نشر ماهی

۱۷- موش ها و آدم ها - جان اشتاین بک- ماهی

18-تاریخ مشروطه ایران- احمد کسروی- هرمس

19- آخرین انار دنیا- بختیار علی- فردوس

20- ریشه های آسمان- رومن گاری - ثالث

21- مامور سیگاری خدا- تاکسی نوشت- نشر افق.

 

کتاب هایی که امسال خواندم و خوب بودند :

۱- قیدار

۲- دکترین شوک

۳- زیر آسمان های جهان-گفتگوی داریوش شایگان و رامین جهانبگلو (محشره)

۴- چگونه مارسل پروست زندگی شما را متحول میکند -نیلوفر

۵- بالاخره یک روز قشنگ حرف میزنم-سداریس - خاکسار -چشمه

۶- نفحات نفت -امیرخانی- افق - درباره مدیریت نفتی.عالیه

۷- نشت نشا- امیرخانی- درباره فرار مغزها

۸- کمی دیرتر- سید مهدی شجاعی - با موضوع انتظار فرج.

۹- دوست بازیافته - نشر ماهی - بی نظیره این کتاب کوچک

۱۰- شب های روشن - داستایوسکی - نشر ماهی - کتاب کوچک و فوق العاده ایست

۱۱- کتاب نیست- علیرضا روشن - شعر نو

12- قلعه حیوانات- جرج اروول

13- 1984 جرج اُرووِل

14-تضادهای درونی ما- کارن هورنای

15- شخصیت عصبی زمانه ما- کارن هورنای

16-سقوط- آلبر کامو- نیلوفر

17- یادداشت های آلبر کامو. مجموعه چهار جلدی- خشایار دیهیمی

19-چند گزارش کوتاه درباره نوید و نگار- مصطفی مستور

20- جیرجیرک- احمد غلامی-چشمه

21- رزیتا خاتون- سید مهدی شجاعی-نیستان

پارسال هم یک لیست کتاب معرفی کردم که میتوانید از این جا ببنید

این ها به منزله بهترین کتاب ها نیست. مثلا عقاید یک دلقک و جنایات و مکافات و برادران کارامازوف و مادام بواری و در جستجوی زمان از دست رفته و ... شاهکار هستند اما نخواستم لیست سر به فلک بکشد. در ضمن کتاب خیلی گران شده مثلا این آخری پارسال 110  هزار تومان بود امسال دویست هزار تومان. 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1392ساعت 14:58  توسط کافه چی  | 

تصور کنید خدای نکرده زبانم لال هفت قرآن به میان دور از خانه تان یکی از عزیزانتان فوت کند.معلوم است که دوستش دارید. شوکه میشوید. باور نخواهید کرد. غمگین میشوید. شکوه میکنید. زمان میگذرد. آرام تر میشوید. باور میکنید. کنار می آیید.دل تنگ میشوید. هنوز هم دوستش دارید. اما باور میکنید که او در گذشته جا مانده و شما می پذیرید که باید به  زندگیتان ادامه دهید . دلتان که تنگ میشود خاطرات تان را مرور میکنید. آن آدم ازین به بعد در ذهن شما زندگی خواهد کرد. تا این که فاجعه اتفاق می افتد. فاجعه ای که بیماری خاموش انسان است. پوکی استخوان نه ، فراموشی ست. عمق فاجعه این جاست که نمیفهمید دقیقا کی گرد زمان خاطراتتان را محو میکند. آن عزیز کم رنگ میشود. آن آدم از ذهن شما میرود. شما نمیفهمید که دوباره دارید از دستش میدهید. ناخودآگاه شما مجبور به فراموشی است. محکوم به ادامه ی زندگی و رنج نبردن است. شما این بار آرامید. هنوز هم دوستش دارید. اما غمگین نمیشوید.چون نمیدانید. شکوه نمیکنید.چون حواستان نیست. زمان کار خودش را کرده است. بله شما فراموش میکنید.

تصور کنید شبی در خانه نشسته اید. دلتان گرفته است. یاد گذشته ها کرده اید. خاطراتتان را ورق میزنید. یا که اصلا نه. به کلی چیزی یادتان نمی آید . اما هنوز هم دوستش دارید. گوشی تان زنگ بخورد. در خانه تان باز شود. عزیز از دست رفته را ببینید که در گورش حوصله اش سر رفته. دلش تنگ تان شده. اصلا مثل ایلعازر دم مسیحایی دیده و نبش قبر کرده و به سوی شما شتافته. اما ناخودآگاه شما پذیرفته است که او مرده. دوره شما با او تمام شده. و دیگر نمیخواهید او را ببینید. او ازین پس در ذهن شماست .در قلب شماست. ناخودآگاه شما از دیدنش وحشت میکند. حضورش را نمیپذیرد. پس میزند. احتمالا پس می افتید و کلک تان کنده میشود.

تصور کنید با کسی رابطه ای آب باریکه ای چیزی داشته اید. یا که نه. در آرزوی کسی بوده اید که نشده و آرزو حسرت شده و حسرت خاطره و خاطره تجربه و تمام. بر فرض که فکر کنید هنوز هم دوستش دارید. اما شک نکنید که از حضورش خوشحال نمیشوید. اگر فکر میکنید که حضورش را میپذیرید شک نکنید که مثل مرده از گور در آمده میماند. پسش میزنید. عزیز است؟ باشد. دوستش دارید؟ باشد. او در گذشته جا مانده است.دوستش داشته اید.اما قطار رفته است. شما رفته اید. گم شده اید. تمام شده اید. تمام شده است. بیهوده انتظار نکشید. این خاطره ی آدم ها ست که در ذهنتان ثابت میماند. این خاطره ی آن روزهای شماست که با او در ذهنتان زندگی میکند.اوی دیروز شما مرده است. شمای دیروز او مرده است. شما تغییر کرده اید. او تغییر کرده است. روبرو شدن با این واقعیت هزینه دارد. شوق انتظارتان به یاس تبدیل میشود. پس میزنید. پس می افتید. نکنید. نبینید. منتظر نشوید. نا امید میشوید. شما را خاطره هایتان بس است.باور کنید.

هیچ چیز دوبار اتفاق نمی افتد.

و  اتفاق نخواهد افتاد

به همین دلیل ناشی به دنیا آمده ایم

و خام خواهیم رفت

هیچ روزی تکرار نمیشود

هیچ کس

حتی خودش

حتی خودم

دو شب شبیه هم نیست

دو بوسه یکی نیستند.

نگاه قبلی مثل نگاه بعدی نیست.


پی نوشت: ایلعازر همان بدبختی است که مجبور شد دوبار بمیرد. چون یک بار مسیح(ع) زنده اش کرده بود.

این چند خط آخر را از شعری که قبلا خوانده بودم الهام گرفتم.یعنی یادم نبود مجبور به الهام گرفتن شدم.

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1392ساعت 9:4  توسط کافه چی  | 


اول عید بود که  دوستم زنگ زد بیست دقیقه دیگر سر کوچه باش . فکر میکردم قرار است  اولین سیگار سال را با هم بکشیم یا عید مبارکی به هم بگوییم.بیست دقیقه ی بعد در راه شمال بودیم. ترافیک جاده نشان میداد مردم هنوز هم مسافرت برایشان یعنی شمال. هنوز هم در تونل بوق میزنند و جیغ میکشند. هنوز هم به محض مرطوب شدن هوا فکر میکنند از مرزهای جمهوری اسلامی رد شده اند. جوان تر ها مشروب میخورند و بدتر از آن خیلی ها به خیال این که شمال دهانشان بو نمیگیرد سیر میخورند و بقیه را از زندگی سیر میکنند و فقط خیال میکنند که دهانشان بو نگرفته . خیلی ها با شلوارک و رکابی و شورت در شهر گشت میزنند و احساس خوش تیپی میکنند. هنوز هم هستند کسانی که شورتشان را به استفاده از مایو ترجیح میدهند و در دریا حماسه سازی میکنند. هنوز هم غالب تفریح مردم لب دریا کشیدن قلیون است که مثل یک اژدهای خوشحال حجم دود را حلقه میکنند و انگار به سرخ پوست های قلیونی آن طرف دریا علامت میدهند و کیفور میشوند. کنار دریا هنوز سرویس بهداشتی نیست و پدرها پسر بچه هاشان را در دریا سر پا میکنند. همه چیز مثل سابق است جز این که مثل سابق به منخوش نمیگذرد. شمال که عوض نشده است؛ احتمالا معنی ش این است که من تغییر کرده ام. تنها اتفاق تعریف کردنی این سفر موقعی اتفاق افتاد که وقت خرید سوغاتی ، گوریل محبوبم را دیدم. گوریل برای من حکم ماشین زمان را دارد .پرتم میکند به گذشته ام. به آرزوی آن روزهایم که به محض رسیدن به شمال عود میکرد.

بچه که بودم وقتی به شمال میرفتیم همیشه از پدرم میخواستم تا برایم سوغاتی همیشگی را بخرد که هیچ وقت هم نمیخرید. سوغاتی محبوب من نه کلوچه بود، نه لواشک های دایره ای شکل وسط جاده که آخر جاده باعث اسهال میشد . من عاشق خود گوریل حصیری سوغاتی فروشی های شمال بودم. در پنج سالگی گوریل غول پیکر را میخواستم کجایم بکنم نمیدانم. چه احساس نیازی به آن گنده بک حصیری میکردم ، نمیدانم. اما فکر میکردم که چه خوب میشد که داشته باشمش. حالا که از آن روزها فاصله گرفته ام به آرزو و دغدغه ی آن روزهایم میخندم. احتمالا روزهایی میرسد که انقدر از امروزم فاصله بگیرم که به آرزوهای امروزم بخندم. گوریل حصیری امروزم احتمالا کوچک تر باشد. میتواند ارتباط با آدم های بی ربط باشد. میتواند مگان محبوبم باشد. میتواند خیلی چیزها باشد که امروز فکر کنم نیازم باشد و فردا به خاطره ی خنده دارم تبدیل شود که مثل پدربزرگ هایی که همیشه خاطره تکراری دارند مدام برای نوه هایم تعریف کنم و ذله شان کنم که مثلا درس زندگی بگیرند و گوریلشان را نخواهند اما هر کس باید خودش تجربه کند و گوریل ش را از زندگی ش بیرون بیندازد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1392ساعت 18:15  توسط کافه چی  | 


بعضی از این دخترهای مردم اینقدر الهه وار خلق شده اند که هر جنبنده ای را تحت تاثیر قرار میدهند. حتی مرده را زنده میکنند. زنده را مرده میکنند. خلاصه همان ها که کشته مرده میدهند. حتی نظرشان هم مسیحایی ست. چه برسد به دمشان .منظورم همان هایی ست که کافه بازند. همان ها که بعد نوشیدنی شان روژ میزنند. همان ها که روژ زدنشان هم مختص خودشان است.همان ها که انگشتان کشیده شان احتمالا نشانه پیانیست بودنشان است. بازی مکس پین را یادتان است؟ همان که موقع شیرجه زدن در صحنه های اکشن دکمه ای داشت که زمان را کشدار میکرد و آرام میکرد. زمان را کند میکرد. همان ها که ته روژشان احتمالا دکمه ای دارند که موقع نقاشی آدم را رام میکند. زمان را کند میکند. 

همان ها که عطرشان بوی تمام عطرها و سیگارهای کافه را تحقیر میکند. همان ها که با برخورد لبشان با فیلتر سیگار اثر هنری درست میکنند. همان ها که میشود از رویشان عروسک ساخت. از همان عروسک هایی که هیچ بچه ای حق بازی کردن با آن ها را ندارد. همان هایی که شاید هدف از خلقتشان جلوه ی زیبایی نیست. احتمالا مظهر دست نیافتنی بودن اند. همان ها که دل میبرند. همان ها که دل میسوزانند. همان دست نیافتنی هایی که با زیر چشمی ها و نشانه ها و کنایه ها ظاهرا دست یافتنی تر از آنچه فکر میکنیم به نظر میرسند. همان هایی که برای همه مان پیش آمده که ببینیم و بخواهیم و برسیم و باشیم اما چشم بسته ایم و  نخواسته ایم و گذاشته ایم و گذشته ایم و رفته ایم.

                                                                         


+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اسفند 1391ساعت 18:36  توسط کافه چی  | 

یکی از خاطرات مشترک نسل ما بازی  هیجان انگیز و پر اضطراب پپسی من بود. به این صورت که آقای پپسی من وظیفه ش فقط و فقط دویدن بود. که اگر لحظه ای مکث میکرد، غلتک بزرگ پپسی له ش میکرد و از رویش رد میشد. پس آقای پپسی میدوید که له نشود . ظاهرا در طول بازی هیچ هدف دیگری  برایش گنجانده نشده بود. طفلک سرنوشت غمگینی داشت. ولی ما متوجه نبودیم.در تمام زمانی که من و برادرم با هم بازی میکردیم هیچ وقت به این فکر نکردیم که چرا این مرد خوش هیکل فقط میدود . قرار است به کجا برسد. هیجان بازی و ترس از له شدن و درگیر شدن با محیط نه به ما اجازه فکر کردن میداد نه به جناب دونده فرصت انجام دادن کار دیگری میداد جز فرار از له شدن . 

میگویند بازی های رایانه ای هدف دار تولید میشوند تا ذهن نسل های بعدی را برای اتفاقات آینده آماده کنند. انصافا این بازی خیلی خوب میتوانست ما را برای دویدن و فرار از له شدن زیر غلتک زندگی آماده کند .شاید مشکل از ما بود که حواسمان نبود. مایی که  نه دونده شدیم نه تنومند . اما باید بدویم و بدویم تا له نشویم. به جایی رسیدن که پیشکش مان . سرنوشت غمگینی داریم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1391ساعت 12:51  توسط کافه چی  | 

سرعت حلزونی اینترنت و بستن  و پ ن ها هر چند باعث ترک عادت پلاس شدن در فیسبوق و توییتر میشود و موجب مرض آدم های مریض  شبکه های رسانه ای است اما حد اقل برای من بد نشد. پارسال همین موقع ها بود که چاله فیسبوق را به دلیل فضای خاله زنکی و احساس بیهودگی سایبری ترک کردم و با راهنمایی دوست عزیزم بعد از چند وقت در چاه ویل توییتر افتادم . گاهی اوقات یاد پست های فیسبوق می افتم با این مضمون که "اگر میخواید چراغ ماشین تو عکس روشن شه ۱ رو کامنت بزارید" و من در کمال تعجب میدیدم که چقدر احمق زیاد است که گاهی تا شش هزار نفر دروغی به این سادگی را بارها باور میکردند. خبرهای شاخدار بدون سند را باور میکردند و متاسفانه این کاربران در انتخابات حق رای دارند . و  از پرمخاطب ترین صفحه های آن سایت فخیمه "جووون چه داغه سوختم " بود که عکس های دلبرکان آریایی میگذاشت تا بقیه رای بدهند چه کسی سوزان تر است . و  بعضی دیگر رسالتشان حضور داشتن زیر عکس های دختر ها بود و خودشان را وقف تعریف و تمجید از دختر ها میکردند  و جاده فیسبوق را برای بقیه لیسنده و لغزنده . احتمالا این ها کسانی بودند که در دنیای واقعی قدرت برقراری ارتباط با جنس مخالف را نداشتند. برای اولین بار یک فضای باز ایجاد شده بود که در آن تمام قوانین عرفی و شرعی کمرنگ شده بود . یک بستر باز کافی بود تا هر کس آن طور که میخواهد و در دنیای واقعی نمیتواند خودش را نشان بدهد . فیسبوق آینه  خودمان نبود.خودمان را نشان نمیداد. ولی حقارت هایمان را چرا . به جای برقراری ارتباط با دوستان ؛فیسبوق ایرانی ها تبدیل به بنگاه شایعه پراکنی و خاله زنک بازی شده بود . و در ازای تلف کردن وقت چیز خاصی به کاربرانش اضافه نمیکرد .

حتی در رفتارهاو  فرهنگ مردم هم نفوذ کرد. چیزهای جدیدی کشف شد. مثلا حجاب. همان که رضا شاه از پس کشفش بر نیامد. البته شاید بد هم نشد. دیگر دختری برای پخش شدن عکسش در اینترنت خودکشی نکرد. حالا خودش عکسش را پخش میکرد و لایک و بیلاخ جمع میکرد. دیگر کسی دنبال دیدن فیلم تولد دخترها نیست. دیگر خیلی چیزها عوض شده. و من هیچ وقت نمیفهمم دقیقا کی عادات مردم عوض میشود.

زبان جدیدی  ابداع شده  که خوشگل را قلب به خجمل و عزیزم  را عدیدم و عسیسم  و "ر" را به "ل" تبدیل کرده و ازین قبیل لوس بازی ها که  یحتمل نوعی دلبری محسوب میشود. اگر همینطور پیش میرفت در آینده نوادگان ما منگل به نظر میرسیدند و با این گویش مزخرف :دد بودو بومممم بوم . و کل ادبیات فارسی و فرهنگ لغت معین و دهخدا در یک جزوه پنج صفحه ای خلاصه میشد.

                                            ****************************

حیف ادبیات مردم کوچه و بازار زمان قاجار نبود که هر کدام مثل یک ادیب فرهیخته حرف میزدند؟ حیف نامه و دست خط و نوشتن و شوق انتظار نبود؟ همین ایمیل و وبلاگ برای خاص و عام نوشتن کافی نبود؟ همان بهتر که همه شان را بستند. امیدوارم بعد انتخابات هم باز نشود. هر کس که خواست مثل من برود در وبلاگش سنگر بگیرد. و برای دوستانش نامه بنویسد. وبلاگها را هم ببندند میروم روی پاپیروس و لوح گلی مینویسم . حتی کاش تلفن ها را هم جمع کنند برود پی کارش تا از دسترس بودن همیشگی خارج شویم.

برای شروع میخواهم جمعه ها به پشت بام بروم و به غرب تهران خیره شوم. هر وقت دود های حلقوی به روش سرخپوستی  از اکباتان بلند شد یعنی امیر در حال حرکت به سمت مکتب خانه فرانس است .معنی اش این است که من هم باید اسبم را زین کنم. بروم به سمت ده ونک. راستی یادم رفت بگویم. با این احوال گرانی ماشین و بنزین و دلار و ارز عارضم که اسب را به اتول ترجیح میدهم. کارت سوخت و تعویض پلاک و بنزین و طرح زوج و فرد و بیمه هم ندارد.  یونجه و زین و نعل  و افسار کفایت میکند . یک اسب نر  من میخرم یک اسب ماده هم امیر. وقتی به کلاس رسیدیم اسب ها را کنار هم میگذاریم تا با هم خوش باشند. نتیجه ی  این با هم خوش بودنشان را به مهدی پیشکش میکنیم . یک کره اسب تازه نفس. حالا ما هر چقدر پژو و ال نود کنار هم بگذاریم محل سگ  هم به هم نمیگذارند چه برسد به تولید خودروی ملی یا همان اسب سمند.

آره تصدقتان بروم تکنولوژی زده شده ام.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اسفند 1391ساعت 10:38  توسط کافه چی  | 

چند وقتی میشود که به این نتیجه رسیده ام که علت اصلی مشکلات معیشتی و گرانی و ... صرفا دولت نیست.که خود مردم هستند که به هم دندان نشان میدهند. که هم را میدرند.

رفته بودم گوشی بخرم.میدانستم که کاسب های علاالدین حبیب خدا نیستند. میدانستم که باید مراقب بود . میدانستم که مثل معاملات کارناوال قاچاق در فیلم ها باید با یک دست جنس را بگیرم با دست دیگر پول را بدهم.باید طی کنم که قیمت واقعی گوشی  بدون ریختن برنامه و ... چند است.که شگردشان این است که قیمت گوشی را حتی تا صد هزار تومان پایین تر از قیمت بازار میدهند اما بعد از تحویل پول شروع میکنند به نوشتن قیمت نصب برنامه در گوشی و مالیات و ثبت سرقت و پول چایی بچه ها و... خلاصه تمام سود و هزینه اجاره را از جیب مشتری استخراج میکنند و خودشان را "کاسب" و "زرنگ" میدانند. و به ریش مردم میخندند و سر هم کلاه میگذارند.

 با همه ی این احوالات و مراقبات و محافظات نمیدانستم که باز در تور این غول های چراغ جادو گرفتار میشوم. آروز که برآورده نمیکنند هیچ آه از نهاد آدم  و دود از کنده ی حقه بازی بلند میکنند.بعد از طی مراحل امنیتی بالا و طی کردن قیمت تمام شده وقتی سیم کارتم را برای تست گوشی تحویل آقای غول چراغ جادو دادم.باز هم تاکید کردم که قیمت گوشی همین مبلغ طی شده است و بیشتر نمیدهم. جوری نگاهم کرد که شرمنده شوم. فاکتورم را نوشت .با همان قیمت طی شده. شرمنده شدم . با خیال راحت پول گوشی را پرداخت کردم . داستان از این جا شروع شد که دیدم مبلغ عجیب و غریبی به عنوان مالیات و گارانتی فروشگاه به رقم فاکتور اضافه کرد.باورم نمیشد. گفتم دبه کردی. مرد باش. پای حرفت وایسا. با حروم خوری و کلاهبرداری کسی بالا نرفته . البته میدانستم که میخورند و میبرند و میروند. او هم میدانست که رویش تاثیری نگداشت . داد زدم . بحث کردم . خسته شدم . بی خیال شدم .  مبلغی کمتر از مبلغ دبه شده پرداخت کردم و برگشتم.

این تنها یک نمونه ی کوچک از گردش مالی "دست در جیب هم " در جامعه ی ما بود .

پیشنهادم این است که برای خرید لوازم دیجیتالی و موبایل و ... یا از سایت دیجی کالا خرید کنید که قیمت هایش مناسب است و دبه و دروغ و دغل ندارد. یا از بازار موبایل خرید کنید. نمیخواهم بگویم از وقتی از دیجی کالا خرید میکنم شبها بهتر میخوابم و زندگیم متحول شده اما حد اقل در وقتم صرفه جویی میشود.سرم کلاه نمیرود. و از همه مهم تر به گردش مالی کثیف غولها کمک نمیکنم.غول های این دوره از قدرتشان برای چپاندن و چلاندن جیب مردم استفاده میکنند.بهشان اعتماد نکنید.


برچسب‌ها: مردمان بد این دیار
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اسفند 1391ساعت 12:9  توسط کافه چی  | 

پایان جهان موضوع جدیدی نیست.اما به دلیل فراموش کاری اکثریت مردم بعد از بررسی مختصری در تاریخ متوجه میشویم که هر کس در طول زندگی ش حد اقل یک بار با چنین شایعه ای مواجه می شود و برای لحظاتی حداقل تصور پایان زندگی اش را خواهد کرد.اولین باری که این بحث روبروی تئاتر شهر بین دوستان نه چندان صمیمی م مطرح شد.هر کس نظرات جالبی داشت.یکی میگفت اگر دنیا تمام شود و فقط او زنده بماند به یک مطب جراحی پلاستیک میرود و پوست ماتحتش را روی صورتش میکشد.فکر همه جایش را هم کرده بود که سوراخ سمبه هایش بیفتد روی دهن و دماغش و تا اخر عمرش فقط میتواند هوبی و آب نبات بخورد.دوست دیگری میگفت  اگر نمیرد به نمایندگی مازراتی میرود و ماشین مورد علاقه اش را سرقت میکند.دیگری میگفت حسابی عیش و نوش میکند و  لحظات اخر عمرش توبه میکند.ولی میان شوخی هایشان رگه هایی از باور کردن این خرافه ی محض به چشم میخورد.با این دلیل که در آمریکا شهرداری ها به مردم مایحتاج سه روز تاریکی را میفروشند.و چون عمویش نخریده جریمه اش کرده اند. در روسیه پناه گاه ضد اتمی تدارک دیده اند و در مکزیک ساعت شمارش معکوس گذاشته اند و ...

جای تعجب ندارد که جامعه ی غرب که ساختار حاکمیتش با هدف "پول" بنا شده از هر بهانه ای برای سر کیسه کردن مردم  سو استفاده کند .اما حماقت مردم در زمانه ی انفجار اطلاعات و رسانه و تکنولوژی برایم عجیب به نظر میرسد.شاید بتوان گفت که پیشرفت علم و تکنولوژی هیچ تناسب مستقیمی با کم شدن جاهلیت مردم ندارد که چه بسا بیشتر هم شده است.

اما جالب ترین اظهار نظری که در یکی از همین ماجراهای آخرالزمانی در تابستان سال 1922 در روزنامه ی لانترانسیژان فرانسه نوشته شده است را نقل میکنم : یکی از دانشمندان آمریکایی اعلام کرده که جهان به پایان میرسد.اگر شما در چنین موقعیتی قرار بگیرید در آخرین ساعات زندگی چه خواهید کرد.مشاهیر زیادی به این سوال جواب داده بودند.یکی گفته بود سیل جمعیت به سوی کلیسا سرازیر میشود.یکی گفته بود سیل جمعیتی دیگر از کلیسا به بارها روانه خواهند شد.یکی میخواست به بالای کوهی برود و گل ها را تحسین کند.خانمی گفته بود مردها شرم و حیا را به کنار خواهند گذاشت و ترتیب همه ی زن ها را خواهند داد.اما مهم ترین شخصیت مشهوری که به این سوال جواب داد کسی بود که چهارده سال گذشته ی عمرش را زیر پتو سپری کرده بود .یا رمان مینوشت یا مشغول خاراندن خودش بود :

"به عقیده ی من اگر قرار باشد آن گونه که شما پی بینی کرده اید بمیریم زندگی ناگهان در نظرمان فوق العاده عالی جلوه خواهد کرد.فقط در نظر بگیرید زندگی چه بسیار برنامه ها سفرها و روابط عاشقانه و پژوهش ها را از ما دریغ می کند.که به دلیل تنبلی و اعتمادمان به آینده آن ها را نمیبینیم و به تعویق می اندازیم.حال اگر این تهدید برای همیشه رفع شود زندگی بار دیگر چه زیبا میشود.وای اگر این فاجعه این بار رخ ندهد بازدید از موزه لوور را عقب نمی اندازیم در مقابل معشوقه مان زانو نمیزنیم و سفریهایمان را انجام نمیدهیم.

اگر این فاجعه رخ ندهد هیچ یک از کارهای فوق را انجام نمیدهیم.چون بار دیگر خودمان را در مسیر زندگی سابق مان میبابیم.جایی که بی توجهی ها به نیاز ها فائق میشود.ولی ما به فاجعه ای ازین دست نیاز نداریم که از امروز عاشق زندگی شویم.کافی است بیندیشیم که ما انسانیم و چه بسا عجل همین امشب ما را برباید"

دل بستن به زندگی وقتی که مرگ را از نزدیک احساس میکنیم یعنی چون پایانی برای آن متصور نبودیم لطفش را برایمان از دست داده بود.

فرصت زندگی و زمان بزرگترین سرمایه ی هر آدمی است.اما حضور داشته هایمان و چیزهای ملموس شرایط مناسب را برای توجه کردن به آن ها فراهم نمیکند.ولی محروم ماندن از هر چیزی ما را به سرعت به سمت تحسین کردن روانه میکند.تصور مرگ و محروم شدن از زندگی شاید بتواند تلنگری باشد که از زندگی قدر شناسی کنیم و ناراضی بودن از زندگی را کنار بگذاریم.

پی نوشت :نام نویسنده مشهور مارسل پروست نویسنده رمان عظیم در جستجوی زمان از دست رفته است.


+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر 1391ساعت 18:2  توسط کافه چی  | 

به خوبی به خاطر دارم که چه اتفاقی افتاد.برای دیدن تئاتر با مترو به سمت ولیعصر میرفتم.وقتی که از پله های مترو میان مردمی که به کلونی مورچه هایی شبیه بودند که از زیر زمین در حال خارج شدن بودند حرکت میکردم او را دیدم.

نمیدانم واکنش های ناخودآگاه ریشه در افکار و شعورم دارند یا ریشه در احساسم.یا همین طور بی ریشه و حرامزاده اند که باعث میشوند وقتی بعد از چندین سال دوستی را که شبانه روز در دوران مدرسه و کنکور با او زندگی کردم را ببینم و سریع وانمود به ندیدن کنم و از کلیشه ی "من کی اَم تو کی ای" استفاده کنم.عجب اینکه نه عجله ای در کار بود نه کار مهمی در انتظارم.خودم که فرصت فکر کردن در چشم به هم زدنی را نداشتم.شاید ناخودآگاهم به این نتیجه رسیده بود که دوستی را که چندین سال ندیدی دیگر فصل مشترکی با او نداری که حرفی داشته باشی و نهایتا با ترسیم دیالوگهای احمقانه ی فرضی رد و بدل شده بینمان منصرفم کرده بود:

+به به!سلام فلانی.چطوری؟آقا ازین ورا؟

-سلام.تو چطوری؟حالت خوبه؟کجایی آقا نیستی؟

+هستیم آقا زیر سایه شما.کم سعادتیم

-درست تموم شد؟چه کارا میکنی؟

+آره تموم شد.هیچی فلان جا مشغول شدم

-به سلامتی

+سلامت باشی

-از بچه ها خبر نداری؟

+نه!من فقط از تو!!خبر دارم!!...

همین طور احمقانه ادامه پیدا میکند تا دو طرف گورشان را گم کنند.

شماره دادن های الکی و تعارفات و قول و قرار های الکی تر هم نتیجه ی محتوم این دیدارهای ناخواسته است.همیشه جلوگیری!بهتر از درمان است.پس چه بهتر که نطفه اش را خشک کردم رفت پی کارش.اما شک ندارم که این حس دو طرفه بود.در همان لحظه ای که از کنار هم رد شدیم نگاهمان به هم گره خورد و نخورد.که او هم زیرچشمی من را دید و ندید.که مثل یک رفیق خوب آینه وار همان عکس العمل خودم را نشانم داد و دایورت کنان متواری شد.از این که از دیدن و مصاحبت با یک رفیق قدیمی خودم را محروم کرده بودم ناراحت بودم اما بیشتر ناراحتی من برمیگشت به این که ممکن است این اتفاق باز هم تکرار شود.که نرسد روزی که از کنار مهدی و امیر حسین و دو سه دوست دیگر بی تفاوت رد شوم.که بی تفاوت تر از من  ببینند و نبینندم.یادم می آید همان موقع  برای امیر حسین تعریف کردم تا نظرش را بشنوم(تاییدم کند).او هم مثل همیشه نگاهی عاقل اندر سفیه به من انداخت و آهی حکیمانه کشید و خداحافظی کرد و رفت.کمک مفیدی بود.کمی  خیالم راحت شد و به سرعت فراموش کردم.

                                 ***************************************          

بعد از تمام شدن کلاس یکی از دروس بازمانده ی دانشگاه بالاخره توانستم به سیگارم پناه ببرم از شر این خزعبلاتی که حد اقل به من مربوط نمیشد.کانتکت موبایلم را چک کردم تا کسی را پیدا کنم و  به پناهگاه بکشانم تا دوتایی با هم پناه ببریم.بله.سینا گزینه ی مناسبی بود.صبح هم با هم یک پناه ریز گرفته بودیم.شماره اش را گرفتم:

+الو کجایی؟

-سلام.جان؟

+سلام.میگم کجایی؟

-ععع..میلاد تویی؟چی شد یادی از ما کردی؟

+(مکث...صدا آشنا به نظر نمیرسد)مممم

-اشتباه گرفتی نه؟

+والا من که سینا save کردم!

-چطوری آقا چه خبرا؟یهو بی مقدمه یاد ما افتادی(فکر کرد کنایه زدم)

(فهمیدم.سینا بود.اما همان که در مترو دیده بودم.نه سینای هم پناهگاهی م.خودم را جمع و جور کردم تا نفهمد.که منت و مرام سرش بگذارم)

+هیچی دیگه!دیدم شما که ما رو دایورت کردین اصلا یادی نمیکنین.گفتم زنگ بزنم یه خبری ازتون بگیرم!

-عجب!آقا دمت گرم!بازم به شما

+آره دیگه شماها که همه تون ما رو فراموش کردید!!

-اتفاقا چند وقت پیش تو مترو دیدمت داشتی ازون ور!! میرفتی(-دروغ میگوید-از کنار هم رد شده بودیم)

+عه!کِی؟چرا صدام نکردی پس؟(-دروغ میگویم-)

-حاجی گفتم داری ازون ور میری عجله هم داری الکی باید یک بلیط که داده بودم رو بی خیال میشدم

(دروغ میگوید.هر دو قبل از گِیت هم را دیدیم.اما نمیداند که من از او عوضی ترم و به رویش نیاوردم)

+بگذریم.اولا یه قرار بزاریم همو ببینیم.دوما درست تموم شد؟خدمت چی کار کردی؟

-آره درسم که زمستون تموم شد.الان بهت بگم کجا کار میکنم باورت نمیشه

+میدونم.یه کار بی ربط مثل من دیگه.حالا چی هست؟

-اومدم تو کار خبر!!(رشته ش  مهندسی معدن بود)

+عه؟من خودم کلی دوست مطبوعاتی دارم.تو فضاش بودم.کجا هستی حالا؟

-خبرگزاری نسیم!

(شوکه میشوم.سریع فکر شومی به ذهنم میرسد.کار کارِ ناخودآگاهم است.)

+جدی میگی؟همونجا که سر دبیرش مهدی فلانیه؟

(شوکه میشود.از پشت تلفن میتوانم حیرتش را و چشم های سبز گرد شده اش را تصورم کنم)

-تو از کجا میشناسیش؟اینجا بودی؟باش کار کردی؟

+میشناسمش.آدمِ...چی جوری بگم.باش همکار بودم کم و بیش.میدونی که چی میگم..یه جوریه

-والا من زیاد باش صمیمی نیستم به اون صورت ولی آدم درستیه.چی میگن..یه جورایی "روشنفکر مذهبیه"

همش هم ازین گلکسی نوتا دستشه توی فیسبوکه.سرش به کار خودشه.  در حدی که من میدونم آدم ردیفیه

+تو همه چیو نمیدونی!!تازه اون گلکسی تبلته نه نوت!

-تا این حد میشناسیش؟

+آره!تازه میدونم اونجا هم چه حاشیه هایی درست کرد

-چی؟جدی؟اره بهش تهمت زدن ولی همش رفع شد.گفتم که آدم درستیه.تو خوب نمیشناسیش

(من در حال ذوق کردن گوش میکنم.دوست دارم هِی بگویم و بکوبم و سینا دفاع کند.همین کار را هم میکنم.آخر خیلی لذت بخش است یک آدم حسابی.یک آدم درست و حسابی.یک بچه مذهبی.یک انسان وارسته از آدم دفاع کند.چه بهتر که رفاقتی هم عمق نگرفته باشد تا به حساب رفاقتش با مهدی باشد.فقط و فقط شناخت باشد.همین.حالا من و مهدی نداریم که.من به جای او لذت میبرم.که "آدم" ها تعریفش را میکنند.که خودش نباشد و نداند و به نیکی از او یاد کنند.طاقتم تمام میشود.وقت به رخ کشیدن است:)

+من از تو هم بهتر میشناسمش!از همه بهتر میشناسمش.از خودش هم بیشتر میشناسمش.از خودم هم بیشتر میشناسمش.مهدی رفیق منه.مثل برادرم میمونه."مثل" نه.برادرمه.

(سینا حیرت کرده صدایش بالا میرود )

-جدی میگی؟؟؟خدایی؟؟تو؟؟مهدی؟؟چه ربطی به هم دارین شما؟؟وای چه دنیای کوچیکیه

+آره دنیای کوچیکیه.شایدم مهدی  گنده س توش جا نمیشه

(باقی مکالمه حول و حوش سایز زدن دنیا برای اثبات کوچکی اش  و سایز زدن دور شکم و قد مهدی گذشت)

قرار گذاشتیم که هم را ببینیم.از همان قرار های بیهوده که بعد از اتمام تلفن هر دو فراموش میکنیم.ولی اتفاقی که افتاد را حد اقل من فراموش نخواهم کرد.اشتباهم را تکرار نخواهم کرد.

از این به بعد از کنار هیچ دوست و  آشنایی بی تفاوت رد نمیشوم.از کلونی مورچه ها خارج میشوم.از عادت هایم.


پی نوشت1:دلم برای سینا.آرامشش.چشم های سبزش.صدای مخملی اش و نماز خواندنش تنگ شده.

پی نوشت2:این پست سند خوبی برای مقابله با دایورت کردن های احتمالی مهدی و امیر حسین خواهد بود.

دل نوشت:دوستشان دارم.فراموششان نمیکنم .حتی اگر دایورتشان کنم.همانطور که سینا را.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مهر 1391ساعت 10:49  توسط کافه چی  | 

کمترین فایده ی عشق-از نظر من بیشترینش- جابه جاییِ "منِ" عاشقه.
میفهمید چی میگم؟یعنی وجودت در وجود معشوق حلول کنه.
یعنی خودخواه نباشی.اونو برای خودش دوست داشته باشی نه خودت
خوش "حالی" اون مهم باشه نه خودت
یعنی اگر دیدی تو مانعی خودتو از سر راهش برداری
-من که ادعایی ندارم ولی یه روز این کارو کردم-

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مرداد 1391ساعت 12:28  توسط کافه چی  |